نوشتن

نوشتن یکی از کارهایی است که از انجامش لذت می برم.

زمانی وقتی در یک گروه تلگرامی حضور داشتم بنا به موضوعات روزانه که در گروه مطرح می کردند، چند خطی را می نوشتم.

هیچ وقت به این موضوع که نوشته ام از نظر دیگران خوب است یا بد فکر نمی کردم، زیرا نوشتن لذتی برایم داشت که حتی اگر افتضاح ترین نوشته هارا هم می نوشتم باز به کارم ادامه می دادم.

اما مدتی ست که نمی نویسم البته منظورم نوشتن برای خود و با موضوعی به غیر از موضوعات آموزشی است.

چند روز پیش چندتا از نوشته هایم را در تلگرام دیدم که خواستم آن ها را در وبسایتم منتشر کنم تا همیشه آن ها را با خود داشته باشم.

 

گرم تر از تابستان

تابستانه، هوا گرمه، برقمون قطعه

کلا همه چی آماده است برای اینکه یه اعصاب خراب داشته باشی

راستش هیچ موقع تابستان رو دوست نداشتم، حتی موقع مدرسته که تابستان وقت خوبی برای خوش گذرونی بود و تنها دلیل این قضیه، متنفر بودن من از گرماست.

یجورایی حاضرم از سرما یخ بزنم ولی کوچکترین عرقی نکنم.

سال های قبل باز بهتر بود، امسال که دیگه برق هم قطع میشه اصلا عذابیه

تو این سه ماه صمیمی ترین رفیقم کولره، خیلی رفیق بامرامیه

همیشه هوامو داره، همیشه حواسش بهم است، آدم از یه رفیق مگه بیشتر از این چی می خواد

خلاصه می خواستم بگم اصلا گرما رو دوست ندارم و از همین تریبون اعلام می کنم: آی اداره برق، برق رو وصل کن پختم(از این شکلک های خنده)

 

دانشمندان

در این کره خاکی افرادی هستند که به آن ها دانشمند می گوییم

دانشمندان واقعا چه کسانی هستند؟

اگر بخواهم این سوال را با ذهنیت های دوران کودکیکه با دیدن کارتون های تلویزیونی شکل گرفته بود جواب بدم، باید بگم:

آن ها انسان های درونگرای هستند که عینک های گرد می زنند و موهای پریشان دارند و همیشه در زیرزمین هستند و دنبال اکتشافاتی تازه هستند.

اما واقعیت جور دیگری ست، آن ها بنا به کارشان شاید سبک زندگی متفاوتی داشته باشند اما آن ها هم انسان هایی هستند مثل ما

اصلا شاید فردی که امروز در مترو، تاکسی و یا اتوبوس دیدی، یک دانشمند باشد یا شاید آن فردی که امروز آدرس ازش پرسیدی یک دانشمند است یا شاید من که الان برای گروه کافه نوشتن می نویسم، یک دانشمند باشم از کجا معلوم

ما نسبت به تجربه هایی که داشته ایم، فیلم هایی که دیده ایم و خیلی چیزهای دیگر، ذهنیت های اشتباه یا حداقل کمی دور از واقعیت نسبت به اشخاص یا مسائل دور و اطرافمون داریم

انگار باید کمی بیشتر دقت کرد

انگار باید از نو دید

 

یه روز معمولی

یه روزی، دیگر چشمهایم باز نمی شود

یه روزی، دیگر عزیزانم را نخواهم دید

یه روزی از همین روزهایی که سپری می کنم

از همین روزهایی که راحت از کنارشون عبور می کنم

یه روز کاملا معمولی

حتی معمولی تر از همه روزهایی که سپری کردم

 

مذاکره

دوستان همه با عشق مذاکره کردند

ولی مگر با عشق هم می توان مذاکره کرد؟

یعنی اصلا مجالی برای مذاکره نمی دهد

قشنگی عشق به همین است

 

این ها نوشته ها به هیچ وجه عالی نیستند اما مهم این است که من آن روزها از کاری که انجام می دادم لذت بردم و این نوشته ها را دوست دارم.

خیلی وقت ها همین که خودمون از کارمون راضی باشیم، کافیه

 

این مطلب را نیز بخوانید: هر آنچه برای یک سخنرانی جذاب نیاز دارید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *