چاله دانش

این روز ها بنا به یکسری اتفاقات که افتاده است، به این باور رسیده ام که خیلی از مواقع دانش می تواند مانع ما برای رشد و پیشرفت شود.

افرادی را دیده ام  همین که احساس می کنند دانشی دارند، دیگر آموزش را کنار می گذارند و دوست ندارند که در کلاس اساتید دیگری بنشینند.

حواستان باشد که داشتن دانش و علم شما را از توجه کردن و پرداختن به اصل موضوع باز ندارد.

یاد یک داستانی از جرج برنارد شاو افتادم که می گفت:

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و خیلی دردش آمد.

آنقدر درد داشت که از داخل چاله نمی توانست بیرون بیاید.

یک کشیش که از آنجا می گذشت او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای.

یک دانشمند رد شد و عمق چاله و رطوبت خاک را اندازه گرفت.

بعد نوبت یک روزنامه نگار شد تا در مورد دردهایش با او مصاحبه کند.

سپس یک مرتاض از راه رسید و به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند.

بعدی یک پزشک بود که برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.

و سپس یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد.

بعد نوبت یک روانشناسی شد. او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده ای افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند.

یک انرژی درمان از راه رسید و او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است.

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی.

سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد.

 

این مطلب را نیز بخوانید: رویداد یا مدل ذهنی

مدل ذهنی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *